
چند دهری گذشت
منظورم از دهر مدتی طولانی است
با خودم تنها بودم ، گاهی هم با خدا بخاطر خودم !
دنبال تو نگشته ام ، چون عطش تو در وجودم نبود ؛ چون دنیا یادت را از من به یغما برد.
لحظاتی است به تو می اندیشم
به اینکه چگونه « من ها » یعنی امثال مرا تحمل می کنی
چقدر تو بردباری .....
شب که می شود منها در خوابیم ،
اما تو تا صبح در اندیشه احوال منی ، به این می اندیشی که مشکلات امتت را حل کنی
امتی بی خبر ...
تو به همه هدیه می دهی ، حتی من !
منهایی که در سالها زندگیشان اثری از تو یافت نمی شود ، جز اندکی برای خودشان !
من ها همه در خوابند ؛ خواب غفلت در عصر جاهلیت.
همان عصری که رسول (ص) گفته است .
چند دهری گذشت
و من هنوز تو را نشناخته ام ................
تو به این لطافت که زحور دل ربودی
زچه بر من سیهرو ، در دوستی گشودی
ز ازل مرا ارادت ، به تو بوده از ولادت
چو سرشته شد شد گل من، تو دل مرا ربودی

