من بیشتر از آن گوشه ی دنج
آن گوشه ی مهربان که عطر چای در فضا می پیچد
و طراوت داغ ِ چای در فنجان سرازیر می شود
کنجی نمی خواهم.
.
من بیشتر از آن سقف بلند
که تو و مهربانی ات در آن خیمه زده اند
و سایه سار نوازشت را ارزانی ام می کنند
پناهی نمی خواهم.
.
من بیشتر از آن لحظه ی آرام
که عمق حضورت زیر پوست انگشتانم بازی میکند
ساعتی نمی خواهم.
.
مرا به عطر چای گرمی که در سیاه چادرت می پیچد مهمان کن
که من جز نوازش سایه ی مهربانت، آفتابی نمی خواهم.
به نام او
جدال ، جدال دیرینه ای است که در ذهن بعضی از ما بر پا است. صحبت بعضی پرسشها است که از خود می پرسیم:
- عقل را بگزینم، یا دل را؟
- کارها و عقایدم برگرفته از عقل باشد، یا دل؟
- وجودم زیر نظر عقل باشد، یا دل؟
- خودم عاقل باشم ، یا عاشق؟
و...
اینکه می گویند هر دو جایگاهی دارند و اهمیتی را قبول دارم و من هم این دو چیز را مقدس می دانم. اهمیت و قدرت هر کدام زیاد است ، ولی هر کدام به تنهایی اگر در یک موجود قرار بگیرند، خاصیتی ندارند. مثلاً برای ایمان یا علاقه، دل لازم است و برای اندیشه ، عقل. انسانی که یکی از اینها را نداشته باشد ، از نظر من کامل نمی شود.
به نظر من خوب است که پایه خود را بر عقل بنا کنم و فرمان بردار عقل باشم ، که عقل هم فرمان بردار خداست. با عقل می توان به لزوم و جایگاه دل پی برد و کم کم پس از رسیدن عقل به مراحل خوبی ،به دل خود اعتماد کنم و دل می تواند فعالیت خود را زیر نظر عقل جدی تر آغاز کند. تا زمانی که عقلم کامل یا حتی خوب بشود ، دل بی کار نمی نشیند ولی خیلی نباید مورد توجه واقع شود.
حرفهایی که زدم بدیهی نیستند و دوست دارم ، پاسخ شما به این پرسشها را هم بدانم.
